تبليغاتX
رفتم از شهر تو اي نامهربون







نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق تنها



وضعیت من در یاهو



آمار وب



طراح قالب:



موزیک و سایر امکانات
 





دارایی من !!!               

 

**تقدیم به عزیزترینم **

اشکی که بی صداست

پشتی که بی پناست، دستی

که بسته است، پایی که خسته است

دلی که شکسته است، حرفی که نگفته است، ذاتی

که عاشق است، محبتی که صادق است، شعری که بی بهاست

شرمی که آشناست ، دارایی من است ، ارزانیه شماست ............

                                                  ******

افق تاریک، دنیا تنها، نومیدی توان فرساست، میدانم ولی ره سپردن در سیاهی

                                                           رو به سوی روشنایی زیباست، میدانی؟؟؟؟؟


 
 

[+] نوشته شده توسط ايما در 11:25 | |           







جدایی               

 

جدایی درد بی درمان عشق است

جدایی حرف بی پایان عشق است

جدایی قصه های تلخ دارد

جدایی ناله های سخت دارد

جدایی شاه بی پایان عشق است

جدایی راز بی پایان عشق است

جدایی گریه وفریاد دارد

جدایی مرگ دارد درد دارد

خدایا دور کن درد جدایی

که بی زارم دگر از اشنایی


 
 

[+] نوشته شده توسط ايما در 12:51 | |           







خداحافظ               

 

 
 

[+] نوشته شده توسط ايما در 11:6 | |           







بیایم عشق را بیاموزیم                

   ۱۱.jpg

پرنده زخمی که یکی از بالهایش  آسیب دیده بود لحظاتی بعد هوشیاری خود را باز یافت . اما ناتوان از پرواز نگاه خود را به سوی دیگر پرندگان دوخت . گویی به یاری آنان ایمان داشت .

 ۲۱.jpg

جفت پرنده زخمی برای او غذا می آورد

 ۳۱.jpg

ساعاتی بعد پرنده زخمی در حالی که در ذهن خود تصویری زیبا از وفاداری و غمخواری همسر خود را داشت جان سپرد.

۴۱.jpg

جفت پرنده برای او غذا می آورد ( این تنها کاری است که از دستش بر می آید ) ،  اما متوجه بی حرکت بودن او می شود و سعی می کند او را هشیار کند .

۵۱.jpg

تلاش بی فایده جفت ادامه دارد.

 ۶۱.jpg

پرندگان دیگر نیز در آن حوالی هستند و سعی در کمک به این جفت را دارند .

۷۱.jpg

پرنده  به مرگ جفت خود پی می برد اما باور ندارد و با فریاد سعی در بیدار کردن او دارد .

۸۱.jpg 

و چون از مرگ جفت خود یقین می یابد در کنار جنازه او به شیون و ناله می پردازد .

۹۱.jpg

و در انتها  مبهوت از آنچه بر او و جفتش گذشته است در کنار پیکر بی جان او می ایستد .


 
 

[+] نوشته شده توسط ايما در 18:40 | |           







سخته               

   

 

سخته یکی بهت بگه ستاره شو ببینمت ... بعد یه کم که بگذره بگه دیگه نبینمت


 
 

[+] نوشته شده توسط ايما در 21:9 | |           







رفتی                

 

رفتی بدون خداحافظی اینم رسم مرام


 
 

[+] نوشته شده توسط ايما در 10:2 | |           







هر گاه               

   

  هرگاه که دلت یاد کسی کرد و فرو ریخت یاد آر که من منتظر و چشم به راهم


 
 

[+] نوشته شده توسط ايما در 10:18 | |           







به چه می اندیشی؟؟؟؟               

 

به چه می اندیشی؟؟؟؟

به سکوت؛ ,به سرانجام سفر کرده عشق یا به تنهایی نمناک دوچشم

به چه می اندیشی؟؟؟؟

به وفا؛ به زمانه که در آن عشق به اندازه یک احساس است یا به غم های دل پروانه

به چه می اندیشی؟؟؟؟

به خزان؛به شقایق که دلش داغ جدایی دارد یا به شمعی که نگاهش پر از اندوه است

به چه می اندیشی؟؟؟؟

به خودت ؛به غریبی در راه؛یا به اشکی که حضور تو دلتنگی اوست

به چه می اندیشی؟؟؟؟

به افق؛به هوای شب بارانی چشم یا به آن رفته زیاد

به چه می اندیشی؟؟؟؟

به فراق؛به غروبی که نشان از رخ خوبان دارد یا به زیبایی راز گل سرخ

به چه می اندیشی؟؟؟؟

به صمیمیت دستان نسیم ؛یا به آواز خواندن در شب مهتابی عشق

به چه می اندیشی؟؟؟؟

به قرار؛به سکوت یا به تقدیر رقم خورده خود

                     آه ای همدم راز دل

                             من به جز عشق به جز اندوه دل پروانه

                                              به هیچ نمی اندیشم


 
 

[+] نوشته شده توسط ايما در 19:56 | |           







بعد از مردنم                

   

 

 

بعد مردنم نميخوام سر خاك من بنشيني

                    نميخوام گذشته ها مو جلو چشمات ببيني

بعد مردنم نميخوام ياد خوبيهام بيفتي

                    ياد حرفايي كه قبل مردن بهم ميگفتي

نميخوام اشك چشمات بريزه روي گونت

                    تو نفهميدي دل من شده عاشقو ديوونت

 تو چشام نگاه ميكردي دلت اما جاي ديگه

                   تا خيانتت رو ديدم تو بودي با يكي ديگه

بعد مردنم پشيمون نشي بياي كنار قبرم

                  نميخوام تو رو ببينم حتي تو لحظه ي دفنم

بعد مردنم نميخوام حتي اسممو بياري

                  قاب عكسمو ميون طاقچه ي دلت بزاري


 
 

[+] نوشته شده توسط ايما در 17:6 | |           







سال جدید               

 

بازم یه سال دیگه شد ، سالی مث سالای پیش
 دوباره نسل آدما ،‌ با غم و غصه ، قوم و خویش
سالی که توش کامپیوتر با آدما حرف می زنه
 جای ما بازی می کنه ، گلوله های برف می زنه
 سالی که باز شروع می شه با هدیه های ژانویه
 امید عاشقاس فقط ، چهاردهم ، تو فوریه
یه سال مث سالای قبل ، غریب و بی طاقت و سرد
یه کم خوشی ، یه کم بلا ، یه دنیا غصه ، کلی درد
یه سالی که بهش می گن سال رواج گفتگو
 اول سال باز می کنن ، آدما کلی آرزو
ظالما ، ظالمن هنوز ، عاشقا زرد و بی قرار
 تموم لحظه هاش می شن ، شبیه سال دو هزار


 
 

[+] نوشته شده توسط ايما در 11:5 | |           







مرا دوست نداری               

 

گفتی كه مرا دوست نداری گله ای نیست

بین من و عشق فاصله ای نیست

گفتم كه كمی صبر كن و گوش به من كن

گفتی كه باید بروم حو صله ای نیست

گفتی كه كمی فكر خودم باشم و آن وقت

جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست

رفتی خدا پشت و پناهت به سلامت

بگذار بسوزد دل من مسا له ای نیست

 


 
 

[+] نوشته شده توسط ايما در 16:26 | |           







سهراب نمی داند ...               

 

سهراب :
گفتی چشمها را باید شست !
شستم
ولی.....
گفتی جور دیگر باید دید!
دیدم
ولی.....
گفتی زير باران باید رفت
رفتم
ولی او نه چشم های خیس و شسته ام را
نه نگاه دیگرم را هیچکدام را ندید
فقط در زیر باران با طعنه ای خندید
و گفت : دیوانه باران زده !


 
 

[+] نوشته شده توسط ايما در 11:47 | |           







خدا جون میشه                

 

خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟


بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری


خدا جون میگن تو خوبی ، مثل مادرا می مونی


اگه راست میگن ببینم عشق من کجاست میدونی؟


خدا جون میشه یه کاری بکنی به خاطر من؟


من می خوام که زود بمیرم آخه سخته زنده موندن


من که تقصیری نداشتم پس چرا گذاشته رفته؟


خدا جون تو تنها هستی میدونی تنهایی سخته


زنده بودن یا مردن من واسه اون فرقی نداره


اون می خواد که من نباشم، باشه ،اشکالی نداره


خدا جون می خوام بمیرم تا بشم همیشه راحت


ولی عمر اون زیاد شه حتی واسه یه ساعت


خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟


بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری


به تو که موندگاری................


 
 

[+] نوشته شده توسط ايما در 16:36 | |           







چشمت                

 

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید

وقتی ابد چشم تو را پیش از اذل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را در آسمانها میکشید

وقتی عطش طعم تورا با اشکهایم می چشید

من عاشق چشمت شدم

نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن

دنیا همین یک لحظه بود

آندم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شدو عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی

چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی

من عاشق چشمت شدم شاید کمی هم بیشتر

چیزی در آن سوی یقین شاید کمی هم کیش تر

آغاز و ختم ماجرا لمس تماشای تو بود

دیگر فقط تصویر من در مردمکهای تو بود

من عاشق چشمت شدم

 


 
 

[+] نوشته شده توسط ايما در 11:54 | |           







شاید               

  شاید میشد دیروز انقدر بد نبود

خیلی چشم به راحش بودم که شاید به بهانه تولدم بیاد ولی نیامد

بازم میگم دمتش گرم حق با اونه من بد بودم


 
 

[+] نوشته شده توسط ايما در 9:18 | |           







تمومش کن               

 

از اول هم منو تو ما نبودیم

من تو مال یه دنیا نبودیم

از اول هم توی اون سر در گمی ها

میگفتیم با همییم اما نبودیم

تمومش کن بیا از هم جدا شیم

بیا انقد تکراری نباشیم

تمومش کن تو همینجا توی لحظه

از این تنهایی باهم رها شیم

تمومش کن ته این جاده بسته

تهش منم که قلبم بد شکسته

بگو اینجا کجای قصه ماست

نگاه کن آخر راهم و خسته

نترس از این که حرفهام دل نشین نیست

تمام سهم من از عشق این نیست

 من عشق اول تو بودم اما

همیشه عشق اول بهترین نیست


 
 

[+] نوشته شده توسط ايما در 15:23 | |           







مسافر               

 

آره
من یه مسافرم ،
یه مسافره غریبه شایدم آشنا یه مسافری که می خواد بره

چون دیوارای اتاقش انقدر بلند شدن که دستش به جایی نمی رسه

چون که دیگه از پنجره ی اتاقش رزای سفید تو نمی یان

چون که دیگه بوی یاسای وحشی اتاقشو پر نمی کنه

چون که دیگه کسی صداش نمی کنه

چون که دیگه نمی بینه ، هیج جا رو
نمی تونه نفس بکشه اون باید بره بره یه جای دیگه یه جایه دیگه که همه مثل اون باشن

اون باید بره به یه دنیای دیگه هرچند سنگینی سکوت اونجا هم باهاش

هرچند که اونجا هم تو عذابه

چون خوبیاش خیلی کم بودن

اون خواست که خوب باشه اما همه این دیوارا نذاشتن

اون خواست اما همه این دوست داشتنا نذاشتن


 
 

[+] نوشته شده توسط ايما در 15:18 | |           







تنها               

 

چی بگم ابری و بارون نمیشی

درد رو میبینی و در مون نمیشی

خیلی وقته میبینم زیز آوار جنون

منومیبینی و بیرون میشی

دل دیونه خرابم میکنی

چرا مثل قدیمه خوب نمیشی

سربه صحرا میزاری منوتنها میزاری

ناله داغ کدوم گمشده ای

چرا بین گلها پنهون نمیشی

ای وای وقتی بارون میزنه شاخه ها میشکنه


 
 

[+] نوشته شده توسط ايما در 10:56 | |           







کوچه               

 

بي تو، مهتاب‌شبي، باز از آن كوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.

 

در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد

باغ صد خاطره خنديد،

عطر صد خاطره پيچيد:

 

يادم آم كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.

 

تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.

من همه، محو تماشاي نگاهت.

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشة ماه فروريخته در آب

شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد، تو به من گفتي:

-        ” از اين عشق حذر كن!

لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن،

آب، آيينة عشق گذران است،

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،

باش فردا، كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

 

روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،

چون كبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“

 

باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم! “

 

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ...

 

اشك در چشم تو لرزيد،

ماه بر عشق تو خنديد!

 

يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم.

نگسستم، نرميدم.

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌هاي دگر هم،

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...

 

بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!


 
 

[+] نوشته شده توسط ايما در 12:10 | |           







روزی               

 

کوچه های بی کسی

»»»»روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو خوب میشناختمش

نامت چو آوازی بر لب او بود حتی زمان مرگ

آن لحظه های پر از درد و غم غروب

آن بیقرار عشق چشم انتظار رویت نشسته بود.

 روزی اگر به سراغ من آمد ٬به او بگو شب در میان تاریکی

در نور مهتاب٬هر روز در درخشش خورشید تابناک

هر لحظه در برابر آینده ی آن دختر٬با سکوت در انتظار رویت نشسته بود.

روزی اگر به سراغ من آمد٬ به او بگو جز تو دلش را به هیچ کس امانت نداد

هرگز خیانتی به دستان تو نکرد٬تا آخرین نفس در انتظارت نشسته بود.

 روزی اگر به سراغ من آمد٬به او بگو

افسوس!دیر شد!ای کاش!ای کاش کمی زود تر می آمدی

اما بگو من خوب میدانم٬حتی در این جهان خموش

در انتظار رویت نشسته است.روزی اگر!اما!٬نه ٬

نه او دیگر به سراغم نمی آید. کاش عمرم را به پایش هدر نمی کردم «««««


 
 

[+] نوشته شده توسط ايما در 10:52 | |           







زمونه               

 

  تو زمونه ای که یه عمر...عشق یه صبح تا شبه...من هنوز تو گفتن

دوست دارم جا موندم...همه گفتن و همه رفتن اما من...

من با یه دنیا ارزو جا موندم...چه روزها که غروب شد اما...

من در انتظار فردا موندم...

 


 
 

[+] نوشته شده توسط ايما در 10:31 | |           







بیابیابیابیابیا               

 

بیا کمی اشتباه کنیم 

 من اشتباهی عاشقت می شوم

تو اشتباهی دل به من میدهی

 من چشمهایت را می ستایم و تو شعرهایم را

بیا کمی گناه کنیم

من تو را می بوسم

و تو چون پیچکی در من پیچی

بیا کمی دروغ بگوییم

من دوستت دارم

و تو حتما عاشقم هستی

بیا کمی ادم کش باشیم

 من خودم را برای تو میکشم

 و تو خودت را برای من

بیا من و تو بد باشیم

اشتباه کنیم

گناه کنیم

 ادم بکشیم

  و بعضی وقتها زندگی کنیم


 
 

[+] نوشته شده توسط ايما در 10:28 | |           







كمان يار               

 

بي حسرت از جهان نرود هيچ کس بدر

الا شهيد عشق به تير از کمان دوست

حرفهاي ما هنوز ناتمام ؛ تا نگاه مي کني ؛ وقت رفتن است ؛ باز هم همان حکايت هميشگي ؛

 پيش از آن که با خبر شوي ؛ لحظه عزيمت تو نا گزير مي شود ؛ آي ... ؛

اي دريغ و حسرت هميشگي ؛ ناگهان چقدر زود دير ميشود . :::

مرد هميشه باراني ایما


 
 

[+] نوشته شده توسط ايما در 11:47 | |           







دستانت را در دستانم بگذار               

 

دستانت را در دستانم بگذار تا برایت نوید شادی بخش پرستو ها را به ارمغان بیاورم

دستانت را در دستانم بگذار تا بتوانم امید ها در دلت زنده کنم

دستانت را در دستانم بگذار تا شاید بتوانم گوشه ای از تنهایی هایت را پر کنم


دستانت را در دستانم بگذار تا حداقل بتوانم همراهت باشم


دستانت را در دستانم بگذار تا دوباره احساس زیبایی ها را در وجودت زنده کنم


دستانت را در دستانم بگذار تا بتوانم آرامش را در تو زنده کنم


دستانت را در دستانم بگذار تا کمی از خستگی هایت بکاهم


 
 

[+] نوشته شده توسط ايما در 17:27 | |           







آمدی               

 

آمدی دیوانه ام کردی و رفتی بی وفا

باغمت هم خانه ام کردی و رفتی بی وفا

 

مثل شمعی بودی و با یاد خود ای نازنین

تا ابد پروانه ام کردی و رفتی بی وفا

 

بین صدها دلبر خوشرو اگر تنها شدم

بین شان دردانه ام کردی و رفتی بی وفا

 

خانه ام تاریک بود و با عبوری بی صدا

شور در کاشانه ام کردی و رفتی بی وفا

 

رفتنت سنگین غمی باشد شکستی شانه ام

بار غم بر شانه ام کردی و رفتی بی وفا

 


 
 

[+] نوشته شده توسط ايما در 17:24 | |           







مسیبت               

       زندگی باید کرد اما به چه جرم ؟

به گناه شب پر عشق و طنین ؟

به گناه بغلی از هوس و عشق و عطش ؟                                                                    

به گناه زن و مردی که تو را علت آن شب دانند ؟

                                                                                      آن شب ناخواسته

         آن شب پر ز هوس

                                   آن شب ساده و آرام و خموش...        

آن شبی که دل تو هیچ در آن دخل نداشت

                    تو نمی خواستی و هیچ نمی دانستی

که در این گیتی ظلمانی نور " که چه بد دنیایی ست "

چه بسا منتظر اشک تو اند                                                                                          

تو تولد یافتی ...

                           همه از گریه ی تو خندیدند

تو به زار افتادی

باز هم خندیدند                                                   

به چه جرمی سر  ما را ببریند در منزل عشق؟

                                                                                        هلمان دادند در خانه ی غم؟

همه را در قفس دار تهی انداختند؟

تو بگو                                                                                       

تو بگو ای شبه رویایی

                           تو که از آل بنی دنیایی

تو بگو تا به کدامین گنه از قافله ماندیم برون ؟

تو بگو آدم از آن سیب چرا پس نگذشت؟         

که چرا سایه ی شیطان به همه می تابد ؟

                                            از همان روز ازل              تا به روز ابدی

که چرا عشق تولد یافت و در همان کودکی از دنیا رفت؟

تو بگو  تا که همه بشناسند که چه بد دنیایی ست                                                    

که بدانند همه...

                         "به چه جرمی زندگی باید کرد ؟" 

"مسبب"


 
 

[+] نوشته شده توسط ايما در 11:27 | |           







زندگی               

 

زندگی به من آموخت:

که دست دادن معنی رفاقت نیست

بوسیدن قول ماندن نیست

و عشق ورزیدن ضمانت تنها نشدن نیست...


 
 

[+] نوشته شده توسط ايما در 11:22 | |           







جالبه                

  از سوسک می ترسیم از له کردن شخصیت آدما مثه سوسک نمی ترسیم!

از سرماخوردگی می ترسیم از سر خوردگی دیگران نمی ترسیم!

از شکستن لیوان می ترسیم از شکستن دل آدما نمی ترسیم!

از اینکه بهمون خیانت کنند می ترسیم از خیانت کردن به دیگران نمی ترسیم...


 
 

[+] نوشته شده توسط ايما در 11:21 | |           







ویرانی               

  ویرانه نه آن است که جمشید بنا کرد

               ویرانه نه آن است که فرهاد فرو ریخت

                               ویرانه دل ماست که با هر نگه تو 

                               صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت.

 


 
 

[+] نوشته شده توسط ايما در 11:19 | |           







               

   

ترک من کردی برو هم صحبت اغیار باش

با من چون نیستی با هرکه خواهی یار باش


 
 

[+] نوشته شده توسط ايما در 17:21 | |           







<-PostTitle->

<-PostContent->

[+] نوشته شده توسط <-PostAuthor-> در <-PostTime-> |



کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
سفارش قالب & داریوش قالبساز